استحمار از نوع شرقی!
پیش نوشت: امروز بین نوشته هام می گشتم این متن رو پیدا کردم که خیلی وقت پیش وقتی حسابی اعصابم از دست تلویزیون و برنامه های مزخرفش خرد بود، نوشته بودم. دیدم بد نیست بذارمش اینجا؛ بهتر از اینه که خاک بخوره.
این روزها به لطف سریال سازان کره ای، انگلیسی و آمریکایی، تب و تاب تماشای سریالهای بیگانه در کشور ما رو به فزونی گذاشته است و همه سعی دارند تا از قافله سریال بینان حرفه ای (!) جا نمانند و خود را به هر آب و آتشی می زنند تا قسمتهای جدید سریالهای مختلف را به دست آورند. این هم یک موج جدید است که باعث و بانی اش مسئولانی هستند که برای مخاطب ایرانی خود ذره ای ارزش قائل نمی شوند و با بیشتر کردن برنامه های بی محتوا و تکراری که از صدا و سیما پخش می شود، هر روز افراد بیشتری را به سمت و سوی این قبیل سریالها سوق می دهند. بالاخره مردم هم برای گذران اوقات فراغت خود نیاز به یک سرگرمی دارند و طبیعی است که خسته از سریالهای تکراری و بعضاً بی محتوای ایرانی به سراغ خارجیها بروند.
سریالهای آمریکایی در ابتدا مخاطب خاص خود را داشتند، مخاطبی که دسترسی سریع و آسان به اینترنت داشت و مشکلی برای دانلود سریالهای چند ده قسمتی نداشت. اما بعدها به مدد دستفروشها و شبکه های مختلف ماهواره ای که ذائقه مخاطب ایرانی را به خوبی شناخته اند، سریالهایی چون لاست، فرار از زندان، 24، فریگن، ترمیناتور و ... به راحتی و با زیر نویس فارسی در دسترس خیلی از ایرانیها قرار گرفت؛ سریالهایی که به راستی به خاطر نبوغ نویسندگان و فیلمسازانشان توانستند مخاطب را میخکوب و مجذوب خود کنند؛ نبوغی که شاید جای خالی اش در بین خیلی از سریالهای ایرانی به چشم می آید.
فکر می کردیم که وقتش رسیده تا سریالسازان و حتی فیلمسازان ایرانی کمی به خودشان بیایند و آن نبوغ ایرانی که دائم در دنیا فریاد می کنیم را پنهان نکنند و در آخر به همه نشان بدهند که ایرانی فقط شعار نمی دهد. فکر می کردیم که به غیرتشان برخورده است و می خواهند مخاطب دلزده از سریالهای ایرانی را دوباره امیدوار کنند. چه فکرها که نمی کردیم. اما از آنجا که شتر در خواب بیند پنبه دانه، ما هم در خواب ببینیم که تهیه کنندگان ایرانی دستهای مبارک را در جیب فرو برند و فیلمهایی بزرگتر و حرفه ای تر بسازند. وقتی با موج جدید سریالهایی که از صدا و سیما پخش شد، روبرو شدیم فهمیدیم که آنها از آن بیدها نیستند که با این بادها بلرزند. باید حتماً طوفانی به پا شود تا عمق فاجعه را درک کنند.
می گویند ما بودجه و امکانات ساخت فیلمهایی با کیفیت، مثل فیلمهای هالیوودی را نداریم، اما دیدیم که بودجه های میلیاردی را خرج سریالهای ضعیف یا متوسطی چون یوسف پیامبر و... کردند اما نتیجه چیزی نبود که انتظار می رفت. پس مشکل بودجه و امکانات نیست، اینها همه بهانه است. ما در ایران حرفه ای کم نداریم، اما به راستی در پشت پرده چه می گذرد که ساخت سریالهای بزرگ با بودجه و امکانات حرفه ای به غیر حرفه ای های پر مدعا سپرده می شود؟ سریالهای ایرانی بعضاً می توانند مخاطب عام را راضی نگهدارند اما هرگز نمی توانند توجه مخاطب خاص را به خود جلب کنند. فیلمها باید رضایت اکثر مخاطبان را جلب کنند. مردم سریالها و تله فیلمهایی مثل آنها که رمضان امسال از شبکه های مختلف سیما پخش شد را نمی خواهند که هیچ سلیقه عوامانه ای را هم راضی نکنند چه رسد به سلیقه های خاص. مردم فیلمهایی می خواهند که سطح سلیقه شان را بالا ببرد. اما به نظر می آید سیاست تهیه کنندگان فیلمها این است که سطح سلیقه مخاطبان را در همان حد پایین نگهدارند تا هرگز مجبور نباشند برای ساخت فیلمهای حرفه ای، خود را به زحمت بیندازند.
متأسفانه سیاستهای فرهنگی هنری متولیان امور فرهنگ و هنر کشور از جمله در صدا و سیما به گونه ای است که اگر توان ساخت فیلم و سریالهای حرفه ای ایرانی را ندارند، از میان خارجیها هم همان غیر حرفه ای ها را برای مخاطبان خود برمی گزینند. به راستی مدیران ارشد و میانی صدا و سیمای ایران با خود چه فکری می کند که حاضرند پولهای بسیاری از جیب من و شما برای خرید سریالی مثل جومونگ خرج کنند! و برای پخش این سریال بهای گزافی هم بپردازند؛ بهایی به گزافی از دست رفتن هویت و فرهنگ ایرانی. ما چه قدر در مورد تمدن سازان و تاریخ دیرینه ایران فیلم و سریال ساخته ایم؟ چند بار افسانه هامان را ورق زده ایم؟ و چند بار سعی کرده ایم بزرگانی چون رودکی و خیام و مولانا و پروفسور حسابی را به مخاطبان خود بشناسانیم؟ چند نفر از ایرانیان کلیت زندگی سعدی را می دانند؟ جزییات آن پیشکش! اما به مرحمت سریالسازان کره ای و خریداران ایرانی اش جزئیات دقیق زندگی شخصی مثل جومونگ و اجداد و نوادگانش را می دانیم. دم از فرهنگ و تمدن چند هزار ساله ایرانی می زنیم. اما کدام تمدن؟ تمدنی که خودمان هیچ از آن نمی دانیم. آنها بزرگی خود را به رخ کودکان ما می کشند، در جنگهایشان با قدرت می جنگند و پیروز می شوند و از خود برای کودکان ما قهرمان می سازند؛ کودکانی که قهرمانانشان باید علی(ع) و حسین(ع) و عباس(ع) و سیاوش و رستم و سهراب باشند. کودکانی که ناخواسته ترسی از بزرگی کشوری مثل کره در وجودشان پدیدار می شود و از کره یک ابر قدرت در ذهنشان می سازند و ما خود را به بیخیالی می زنیم و...، اما همه اینها به چه قیمتی؟
آنها خوب می دانند که چه کنند؟ خوب می دانند که چه طور با هدف فروش محصولاتشان مخاطب ایرانی را مجذوب خود کنند. و به قول استاد بزرگ، علی شریعتی، ما را دچار یک نوع جدید و مدرن و آرایش شده از استثمار و استحمار (البته از نوع شرقی آن) کنند! بازیگر نقش جومونگ با هدف تبلیغ محصولات شرکتهای کره ای به ایران می آید و با استقبالی بی نظیر مواجه می شود، استقبالی که خود او را شوکه می کند! آیا این نامی غیر از استحمار دارد؟! آنها همواره به اهداف اقتصادی و فرهنگی خود می رسند و ما هم همواره آنها را در این راه کمک می کنیم! به راستی مسئولان صدا و سیما اگر آن همه زمان و بودجه ای را که برای اعزام گروه خبری خود برای تهیه گزارش از سریال جواهری در قصر و گفتگو با بازیگر نقش یانگوم و... (آن هم در حالی که به طور عیان برند مشهور کره ای همه جا خود نمایی می کرد) صرف کردند، به شناخت نیاز مخاطبان خود اختصاص می دادند، شاید دیگر شاهد تولید سریالهای آبکی مثل دلنوازان نبودیم. باید به یاد مسئولان بیندازیم که دیگر دوره فیلمفارسیها گذشته است و بهتر است در این برهه که شبکه های ماهواره ای هر روز افراد بیشتری را جذب خود می کنند، مخاطبان را هر روز دلزده و گریزانتر از تلویزیون ایران نکنند.
دیروز اولین قسط زندگیمو دادم. خاک بر سر من که راضی شدم به اسیر شدن. احساس میکنم گردنم بیش از اندازه کج شده. تازه فهمیدم که زندگی آدمای «متوسط» تا آخرش هم «متوسط» پیش میره. خسته و بیزارم از «متوسط» بودن. به انتخاب خودم «متوسط» شدم. خاک بر سر من با این انتخابات! کی گفته که «متوسط» بودن یعنی خوب بودن؟ گاهی وقتا لازمه که عالی باشی هرچند بد. فلسفه درستیه؛ هر چند نمونه های نادر ناقض این جریان هم وجود داره.
من همین جا هستم. توی شهر خودم. تهران. همه فامیلم، همه دوستام همین جا هستند. مامان و بابام هم تو یکی از خیابونای همین شهر هستند. دانشگاهم همین جاست. هیچ چی از جاش تکون نخورده. همه چیز مثل همیشه است و همه مثل همیشه با هم هستند و من به همه اونهایی که با خونوادشون تو یه خونه هستند حسودیم میشه. خودم رو از همیشه خیلی تنهاتر میبینم... یه حس عجیب و جدیدی رو دارم تجربه میکنم: غربت! شاید مسخره به نظر بیاد اما اون قدر تنهام که گاهی فکر میکنم دارم تو یه جنگل دور افتاده زندگی میکنم، بدون هیچ کمکی. تنهای تنها و باید به تنهایی تلاش کنم و هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم تا زنده بمونم! به این فکر نمیکنم که شاد باشم یا تو زندگیم یه تغییری ایجاد کنم بلکه به این فکر می کنم که زنده بمونم. به قول «هیچکس» این جا واقعاً یه جنگله. دلم هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر لحظه برای مامان و بابام تنگ میشه. من برای مسئولیت قبول کردن هنوز خیلی بچه ام. برای تنها شدن و تنها زندگی کردن خیلی بچه ام. با همه این بچگیم باید از شخص دیگه ای هم نگهداری کنم. لحظه ای نیست که بگذره و از تصمیمی که گرفتم پشیمون نباشم. لحظه ای نیست که بگذره و خودمو لعنت نکنم. نمیدونم اون موقع که این تصمیم رو گرفتم با خودم چه فکری میکردم؟ تو چه هپروتی سیر میکردم؟ چه حماقتی!!!
همیشه اون قدر دور و برم شلوغ بود که آرزو میکردم ساعتی تنها باشم تا با خودم خلوت کنم و کارایی که دوست دارم انجام بدم و کمی به خودم فکر کنم. آرزوی همچین موقعیتی که الان دارم رو داشتم. حالا چیزی که زیاد دارم خلوت و تنهاییه، اما ازش متنفرم. همیشه همینطوریه چیزی که تجربه نکردیم رو با ولع بی پایانی میخوایم که تجربه کنیم و بعد میبینیم که همچین آش دهنسوزی هم نیست و این آغاز دلسردی هاست...
اول تیر بود که تصمیم گرفتم از خود گذشتگی کنم! و پیش پدر بزرگ پیرم بمونم تا تنها نباشه و کاراش رو انجام بدم و مواظب باشم تا حواس پرتی هاش کار دستش نده. البته اون موقع که این تصمیم رو گرفتم دلایل خاص خودم رو داشتم و همین طور شرایط خاص خودم. شرایطی که میدونم اگر باز هم به اون زمان برگردم همون تصمیم کذایی رو خواهم گرفت. دلیل اولم این بود که می خواستم به دانشگاهم نزدیک باشم. دلیل دومم به مبحث پیچیده فردین بازی برمی گرده. اون موقع یه دوره ای بود که تریپ مذهبی خفن برم داشته بود و در همون راستا میخواستم این کارو برای رضای خدا انجام بدم. چه قدر همه دعام می کردن که چه آدم خوبی هستم و ایشالا خدا هر چی می خوام بهم بده و ایشالا عروس بشم و ایشالا پیر بشم و از این دعاها. منم فکر می کردم دیگه آخرشم. چه قدر باحالم من! اما همچین بگی نگی خدا منو تو بد مخمصه ای گذاشت. رسمش این نبود، من قصدم خیر بود.
قرارم از اول هم با خاله ها و دایی هام این بود که پنجشنبه- جمعه ها برم خونه خودمون، اما قصه طوری پیش رفت که خیلی از این پنجشنبه- جمعه ها مجبور به موندن شدم و چه قدر غصه خوردم فقط خدا میدونه.
کی فکرشو می کرد که من شبنم یه روزی مجبور به خرید پیاز و سیب زمینی بشم؟! کی فکرشو می کرد که مجبور بشم از خیلی از تفریحات و گردشهام بزنم تا بشینم تو خونه و مواظب بابایی (بابابزرگمو این طوری صدا میکنیم) باشم و آشپزی کنم!!!!!! بابایی هم خیلی زحمت بکشه تنها کاری که میکنه خودشو از تو تختخوابش میرسونه به دستشویی و اگر بخواد خیلی به خودش زحمت بده برای هواخوری میره به حیاط. همین. کل روزش رو توی راه تختخواب – دستشویی – حیاط میگذرونه. بعضی وقتا ساعت 4 صبح با صدای بلند تلویزیون از خواب بیدار میشم. باید قانعش کنم که نصفه شبه و باید تلویزیون رو خاموش کنه و بخوابه. بعضی وقتا هم همون حدودای 4 صبح میشنوم که داره بلند بلند صدام میکنه و میگه که قفل در رو باز کنم تا بتونه بره بیرون و من مجبورم باز براش توضیح بدم که باید بره بخوابه و اون قبول نمیکنه و از من اصرار و از اون انکار که مسلماً در آخر من پیروز میشم. از همه بدتر تحمل غرغرهاشه و از اون بدتر وقتیه که مثلاً یکی از خاله هام زنگ میزنه بهش و بابایی شروع میکنه به شکایت و این که اوضاعش اصلاً خوب نیست و خودتون دیگه تا تهشو بخونین که اونا با خودشون چه فکری میکنن.
دلیل سومم همون نیاز به آرامش و خلوت بود که اگر قبلاً کمی ازش برخوردار بودم حالا دیگه اصلاً ندارمش. همیشه یه کاری واسه انجام دادن تو خونه وجود داره، همیشه یه چیزی پیش میاد تا تو نتونی واسه خودت باشی. همیشه یه فکری باهاته که نمیذاره آروم و قرار داشته باشی و اون فکر تنهاییه.
خدا رو شکر که ماه رمضون تموم شد! وقتی دم افطار میشد، انگار میخواستم دیوونه بشم. تنهایی افطار خوردن خیلی بده، خیلی بد. انگار همه غم عالم میاد تو دل آدم. با هیچ جمله ای نمیتونم ناراحتیم توی اون لحظه رو بیان کنم. اصلاً یادآوریش هم ناراحتم میکنه. پس ولش کن.
یکی دو روز پیش سارا بهم زنگ زد و ازم خواست باهاش برم سینما. اون قدر خوشحال شدم که انگار بهم خبر دادن بورسیه گرفتم برای دانشگاه آکسفورد! خوبیش اینه که حالا از هر تفریح کوچیکی لذت میبرم.
بعضی شبا میشینم پای یه سریال که میدونم تو خونمون همه دارن میبینن و میتونم همشون رو تصور کنم که توی اون لحظه چی کار میکنن و چی میگن. وقتی بازیگر سریال دیالوگ مسخره ای میگه، علی (برادرم) رو تصور میکنم که یه تیکه به سریال میندازه و نیلوفر (خواهرم) بهش میخنده و بابام حوصله اش سر میره و کانال رو عوض میکنه و صدای اعتراض همه رو در میاره. از این فکر خندم میگیره و بلافاصله اشک تو چشام جمع میشه: منم میتونستم توی اون جمع باشم.
اما حالا برای پشیمون شدن خیلی دیره.
بابایی روزی پنجاه دفعه ازم میپرسه مامانت اینا کجان؟ من میگم خونشون. میپرسه خونشون کجاست؟ من میگم پونک. میپرسه پس تو اینجا چی کار میکنی؟ و من می مونم که چی جواب بدم. روزی پنجاه دفعه میخواد منو شوهر بده به یکی از آدمایی که از جلوی خونه رد میشن! روزی پنجاه دفعه چایی میخواد. روزی پنجاه دفعه باید جوراباش رو از پاش در بیارم و بعد دوباره پاش کنم. روزی پنجاه دفعه باید قبضهای آب و برق و تلفن رو براش بخونم. کنترل تلویزیون اگر دستش باشه حتی یک دقیقه هم روی یک شبکه باقی نمیمونه، دائم بین شبکه های مختلف میچرخه بدون اینکه یک لحظه نگاهشون کنه.
گاهی وقتا دلم برای بابایی میسوزه! چون که اونم مثل من تنهاست. حتی از من هم تنهاتر. از من هم خیلی تنهاتر.
زمان به سرعت در گذر است. امروز شد 54 روز.
روز بیست و سوم خرداد بود که با پتک بر سرم کوبیدند و کله ام را متلاشی کردند. مغزم نقش زمین شد و من ناراحت از دست دادن کله ام ناگهان متوجه یک علامت تعجب شدم که به جای سر، روی بدنم سبز گشته بود. علامت تعجب هر روز بزرگ و بزرگتر شد. حالا 54 روزه است و تقریباً مرا لِه کرده است. من در حال مردنم. این نوع جدیدی از مرگ است که این روزها به سراغ من و خیلیهای دیگر آمده است: مردن از تعجب!!!
راستش من خیلی بزدل هستم. میترسیدم بنویسم. شاید اگر فشار علامت تعجب نبود، باز هم نمی نوشتم. می خواستم سکوت کنم و یا در مورد خیلی موضوعات دیگر به غیر از علامت تعجب بنویسم اما... اما فکر ندا و سهراب نگذاشت. فکر خیانت صدا و سیما به مردم نگذاشت. فکر دروغگویی نگذاشت. فکر شکنجه و اعترافگیری نگذاشت. فکر خونهایی که به جوش آمد و خونهایی که ریخته شد نگذاشت. فکر خودم نگذاشت؛ اگر نمی نوشتم به خودم خیانت کرده بودم.
این باری است که روی دلم خیلی سنگینی می کند، باید کمش کنم.
چه قدر این روزها دیدن سریال درچشم باد را دوست دارم. با حال و هوای امروز خودمان مقایسه اش می کنم و با خودم می گویم تاریخ در حال تکرار است. تاریخ همیشه در تکرار است. این دیالوگ فیلم را خیلی دوست داشتم: «در این مملکت هرکس فکر کند، می زنندش.» همین فکر نگذاشت ننویسم.
من خیلی گریه کردم. و حالا اشک چشمم خشکیده پس می نویسم. این دو تنها کارهایی است که بلدم انجام دهم، هر چند ناشیانه اما می نویسم.
من می خواهم به زندگی عادی برگردم، اما نمی شود.نمی توانم، نمیگذارند. 54 روز است که هر صبح تصمیم می گیرم خوشحال باشم ( چه واژه غریبی )، تلویزیون نگاه نکنم، روزنامه نخوانم، به اینترنت نروم، با مردم صحبت نکنم، فکر نکنم! اما مگر می شود؟ مگر می شود چشمهایم را ببندم و همان کاری را که آنها می خواهند یعنی کور و کر و لال بودن را انجام دهم؟
ای زمان! کاش می شد برگردی به گذشته و به قبل از همه این اتفاقات. برگردی به 21 خرداد...
نه قضیه از قبلتر شروع شد. بهتر است برگردی به قبل از مناظره ها... نه! به قبلترش، به قبل از اینکه 90 سیاسی را ببینیم... نه! به 4 سال قبل، نه! آن موقع هم تازه شروع بیچارگیها بود. به 12 سال قبل که خاتمی آمد، نه! دست و پای او را همان موقع هم بسته بودند. به زمان موسوی؟ نه! آن موقع جنگ بود و تازه دست و پای او را هم بسته بودند. به انقلاب؟ به قبل از انقلاب؟ به زمان قاجار؟ به زمان صفوی؟ به کِی؟! این مردم کِی روی آرامش را دیده اند؟ از کِی و تا کِی اعتراض؟ ای زمان! این مردم کِی به حقوق واقعی خود رسیده اند؟ شاید زمان کورش!
ای زمان چند هزار یا چند میلیون یا چند میلیارد قربانی دیگر می خواهی تا آرامش را به ما مردم بازگردانی؟ چند هزار سال دیگر باید بگذری؟
حالا اینها هی بزنند توی سرشان که به غیر از مقداری خس و خاشاک هیچ خبری نیست و همه چیز سر جای خودش است و آرامش برقرار است و چه و چه و چه. کی باور می کند؟
ای زمان! بعدها در کتابها در مورد ما چه می نویسند؟ می نویسند مردمی مبارز که در آخر پیروز شدند؟ یا نه، می نویسند مردمی آشوبگر که در آخر سرکوب شدند؟ چه قدر دوست دارم که اولی باشد.
و اما چه تضمینی برای بعد از پیروزی وجود دارد که این پیروزی هم به سرنوشت پیروزیهای قبلی دچار نشود؟
چند وقت یه بار این دفعه یه کم طولانی شد...
سکوتم معنایی نداشت
فعلاً که سبز سبزم ...!
و
به امید ظهور...
سلام، بعد از یه مدت بسیار بسیار بسیار بسیار... بسه دیگه. بابا کار داشتم. یه جوری شد که نشد که بیام. آدم یه مدت به اینترنت معتاد میشه، بعد یه اتفاق این طوری میفته که دیگه نمیتونه بره تو دنیای مجازی (از این اسم دنیای مجازی خیلی بدم میاد. یه جور نفرت انگیزی باهاش ارتباط برقرار نمیکنم. زیادی سنگینه برام!) یه مدت خوشحاله که دیگه معتاد نیست، اما بعد انگار یه چیزی این جاش گیر کرده باشه. دوباره باید برگرده. منم این چیزه این جام قلمبه شده بود وگرنه برنمیگشتم! اومدم که شاید بعدش یه نفس راحتی بکشم.
داریم تو دانشگاه یه نشریه در میاریم. تمام وقتمو گرفته. تمام انرژیمو. کچل شدم این قدر حرص خوردم!
رفتم کلاس رانندگی! می دونم الان همه آقایون میگن اَه بازم یه راننده زن دیگه! اما به جون خودم رانندگیم خوبه. فقط نمیدونم چرا امتحان دادم قبول نشدم! از بس سخت می گیرن. یکی نیست بگه من الان بدون گواهینامه رانندگی کنم، خوبه؟ خب، بابا این گواهینامه وامونده رو بدین دیگه. من اعصاب ندارم.
آی گردنم این قدر درد میکنه که نمیتونم تایپ کنم.
همه تو این مملکت ادعا دارن. از اون بالاییاش گرفته تا این راننده اتوبوسش. به راننده اتوبوسا بر نخوره ها. اما دیروز یکیشون بدجوری رفت تو مخم. وقتی سوار شدم، صندلی های قسمت زنونه پر بود و قسمت مردونه خالی. طبق روال همیشه ی این جور مواقع رفتم رو صندلی قسمت آقایون نشستم! راننده اتوبوس از تو آینه یه نگاه به من کرد، یه نگاه به تک و توک آقاهایی که بودن و فریاد زد خانم پا شو برو تو قسمت زنونه. آقا میخواست تو اتوبوسش اسلام حقیقی رو رعایت کنه! چه بد بخت بودم من که این جوری سکه یه پول شدم. دو سه تا خانم چادری هم همراه من بودن که جا برای نشستن نداشتن. آقا راننده سر ایستگاه نگه نداشت! اون خانم چادری ها هم که دیدن این طوریبه رفتن نشستن قسمت مردونه. من هم رفتم! آقا وسط راه اتوبوس رو نگه داشت گفت پا شید برید عقب. از تعجب داشتم میمردم. یکی از خانم چادری ها داد زد گفت: چشم هر وقت قسمت مردونه پر شد ما میریم عقب. فعلاً که بیشتر صندلیهاش خالیه. آقاهه گیر داد که تا نرید من راه نمیفتم! ما هم دیدیم این طوریه پا شدیم. اما کل کلامون با آقا راننده ادامه داشت. اون وقت میگن چرا از وسایل نقلیه عمومی استفاده نمیکنید.
از آقای حاتمی کیا بعید بود. فیلم «دعوت» چنگی به دل نمی زد. انتظار داشتم با فیلمی مواجه بشم که ناامیدی ناشی از این همه مدت فیلم خوب ندیدن رو از بین ببره. اما میتونم بگم فیلم متوسطی بود. با سوژه بکری که در اختیار داشت میتونست خیلی بهتر از اینا باشه. زبان صریح و بدون رودرواسی فیلم عالی بود. اما فیلم، مخاطب رو دائم تو سردرگمی میذاشت. شاید این از خواص فیلم های اپیزودیه که شخصیتها چندان باز نمیشن و تو نمیفهمی که چرا فرهاد قائمیان با وجود زندگی خوبی که با همسرش داره(فیلم سعی داره اینو نشون بده) میره و یکی دیگه رو صیغه میکنه. اپیزودهای اول و دوم که اصلاً جالب نبودن. توی ایپزود اول با بازی مهناز افشار که نقش یه بازیگر رو داشت همه چیز مسخره بود. از شوهرش که نقشش رو سیامک انصاری بازی کرده بود و اصلاً به این نقش نمیومد تا فیلمی کهمهناز افشار داشت بازی میکرد. این چه فیلمی بود که داشت بازی میکرد؟ فیلم داشت تبلیغ ورزشهای مختلف رو میکرد؟! تو یه سکانس تو شهر بودن و شنا میکردن و تو یه سکانس دیگه لباسای سنتی روستایی پوشیده بودن و اسب سواری میکردن! بازیگرای اپیزود خورشید که دیگه هیچ چی. اصلاً به نقششون نمیومدن. نمیدونم سحر جعفری جوزانی چه اصراری داره با ابروهای تتو کرده، نقش دخترای دهاتی رو بازی کنه؟! در صورتی که استعدادی هم توش نداره. از فروتن هم که هیچ چی نگیم بهتره. اما شاید بهترین اپیزود فیلم، اپیزود سیده خانم با بازی گوهر خیر اندیش بود که مثل همیشه خوش درخشید. و شاید بهترین سکانس فیلم هم، همون سکانس داخل حیاط بود که سیده خانم درخت رو بغل کرد و گفت: تو حتی سنت از من هم بیشتره، اما چرا وقتی تو بار میدی همه خوشحال میشن، اون وقت من که بار میدم... . صحبت های شوهر سیده خانم در مورد بچه دار شدن هم در نوع خودش جالب بود و تفکر برانگیز!
من فیلم آواز گنجشک ها رو تو جشنواره فجر دیدم. این یکی دیگه معرکه است. الان اگر میخواید فیلم خوب ببینید، برید اینو ببینید که فکر نکنم دیگه همچین فیلمایی گیرتون بیاد. مجید مجیدی سنگ تموم گذاشت. رضا ناجی توی این نقش اون قدر خوب بازی کرده که حیفه این فیلم دیده نشه. اما به قول پژمان بازغی تا وقتی ذائقه مردم ما فیلمای ماه رمضونه، هیچ انتظاری نمیشه داشت که بیان فیلمایی مثل آواز گنجشکها رو ببینن. البته من فروش آواز گنجشک ها نمیدونم خوب بوده یا بد اما امیدوارم که فروش میلیاردی کنه.
عاشق اینم که از این شاخه بپرم به اون شاخه. شما هم به دل نگیرید، رو دل میکنید!.
یه سری از عاداتم به طور تعجب آوری تغییر کرده. یه جوری که کم کم نگرانم میکنه. میگن ترک عادت موجب مرضه. یعنی مریض شدم؟ نمیدونم، بعضی وقتا یه چیزایی میگم مثل هذیون. چیزایی مینویسم که خدارو شکر لیلو نمیذاره همون لحظه بذارم تو بلاگ وگرنه کلمات نامفهومم مغز همه رو داغون میکنه.
بعضی وقتا یه فکری میاد تو مغزم. مثل یه کرم اون تو وول میخوره و ولم نمیکنه. یه دفعه میاد. خیلی یه دفعه. تا بیرونش نریزم آروم نمیگیره.
سابقاً عادت داشتم که چایی نخورم. چایی خوردنم نمیومد. نسکافه و قهوه هم نه. حالا ساعت به ساعت دلم چایی میخواد. اصلاً مغزم کار نمیکنه. همین الان احساس میکنم باید یه لیوان چایی بخورم.
میترسم. بعضی وقتا اون قدر ذهنم شلوغ پلوغ و درهم میشه که میخوام برم سراغ پاکت سیگار بابام. چیزایی که قبلاً برام ارزش بوده، حالا بی ارزشه. و بر عکس.
تقریباً دفعه ای نیست که بابام سیگار بکشه و بهش التماس نکنم که به منم بده.
چم شده؟
قبلاً عاشق عشق بودم. داستان عاشقانه مینوشتم، اشک همه رو درمیاوردم! حالا اگه بخوام یه چیز رمانتیک بنویسم، قلم میخشکه. نمیتونم احساسمو بگم. عشق برام بی معنی شده. هیچ تعریفی ازش ندارم. این برام عذابه. یه علامت سٶال گنده.
عادت داشتم کتاب بخونم. خیلی زیاد. حالا میبینم خیلی وقته که یه کتابو تا آخرش نخوندم. ده تا کتاب ردیف میکنم تا یکیش جذبم کنه. از هر کدوم چند خط میخونم و میندازم کنار.
حوصله هم بد چیزی نیست!
شبه و همه تهران زیر پامه. معمولاً این جور مواقع شادی عظیمی رو حس میکردم. اما این دفعه یه دل گرفتگی عظیم. یه ناخوشی و این موقع است که دوستت جمله یه فیلمی رو برات نقل قول میکنه:
« Maybe God has a plan for you that is better than your plan. »
چرا آخه؟
برام مهم بود که ظاهرم خوب باشه. تو نظر دیگران چطوریم؟ به اندازه کافی خوششون میاد؟
حالا اما...، هر جوری خودم دوست دارم. برام مهم نیستی. من خودخواهم.
حتی افکارم 180 درجه تغییر کرده.
مردا برام عجیب بودن و مهم. میخواستم بشناسمشون. حالا زنها و دنیاشون تمام ذهنمو مشغول کرده. مردها رو نشناختم، البته. زنها رو میتونم؟ خودمو... من زنم... خودمو میتونم بشناسم؟
میشینم مدتها زل میزنم به مامانم و کارایی که میکنه و با خودم عهد میبندم که هیچ وقت مادر نشم!
به گریه های آرام فکر میکنم که نامزدش بدون هیچ دلیل قانع کننده ای و فقط به خاطر ترس از ازدواج ولش کرده.
و به یه دختر منشی که چه پیشنهادهای بیشرمانه ای که بهش نمیشه.
به خواهر زهرا خانوم فکر میکنم که کم از مردا نداره. تو دِهشون رو زمین کار میکنه. بیل میزنه. شخم میزنه. میکاره. برداشت میکنه. یه تنه!
به دوست دوران مدرسه م زهره فکر میکنم که تو16 سالگی با افتخار! مدرسه رو ول کرد و رفت خونه شوهر. حالا یه رد غمی تو چهره اش میبینم که میدونم به خاطر چیه. حسرت...
بعضی وقتا بعضیا بدشون میاد. تند میشم. رک میشم. محافظه کار میشم. دو رو میشم؛ میخندم و تو خبر نداری از سر درون.
اینه. اینم. من این شدم.
انگار بازم هذیون میگم...!
لیلو... لیلووووووو... کجاااااااااااایی؟ دارم میذارمش تو بلاگا.
فرع مطلب:
غرض از همت گماشتن به نگارش این سطور این بود که تعدادی از معضلات همیشگی دانشجویان در دانشگاه ساخته! وبه تعدادی دیگر پرداخته شود.
ما که تا حال، همه چیزمان، مِن جمله، نام دانشگاهمان را تابلو همی کرده ایم. با تمام این احوالات میگوییم که تمامی اسامی اشخاص و اماکن به صورت مستعار در آمده است!
اصل مطلب:
بهتر است در ابتدای امر به مقدار قلیلی از تاریخچه پر افتخار دانشگاه سخن به میان آوریم.
دانشگاه ما به مثال دیگر دانشگاهها (به غیر از مدارس! پیام نور) وسعت چندانی ندارد. و آن سبک و سیاق سنتی خود را به خوبی حفظ گردانیده است.
آن شنیدستی که روزی یکی از شیوخ ما در کلاس شروع به سخن آرایی اندر باب تاریخچه دانشگاه کرد:«این دانشگاه به سال 1332 و با نام زایشگاه فعالیت خود را آغاز کرد! بله این جا در ابتدا زایشگاه بوده.»
صدایی رسا از آن سوی کلاس:« استاد حالا هم فرقی نکرده! ها ها ها ها ها......»
(بی شعور! چه طور جرأت میکنی چنین گستاخانه من باب زایمان دختران دانشجو سخن در کرداندی؟! ای وقیح!)
و در این جا به یاد خاطره ای از دوران پیش دانشگاهیمان افتادیم:
خدمتکاری حدود40 ساله با همسرش در مدرسه ما مشغول خدمت صادقانه! زیاد با دختران پرروگی و لاسیدگی (منظور پررو بودن و لاس زدن میباشد.) میکرد. روزی از روزها که ما گفتیم:«آقای ح خداحافظ. ما دیگر از این مدرسه میرویم به سوی دانشگاه.» با چشمان وق زده و لبخندی موذیانه و آن لحن همیشه شهوت آلودش گفت:« دانشگاه یا زایشگاه؟!ها ها ها ها ها......»
(وقیح)
ما در دانشگاه دیدیم که چه طور کلام آقای ح بسیار نیک و درست از آب درآمدستی.
بله آن شیخ ما در ادامه گفت:« البت این جا یک بار بازسازی شده، در غیر این صورت قابل استفاده نبودستی.»
و این راز که چطور سقف این مکان مقدس تا حال بر سر ما فرو نریخته همیشه با ما باقی خواهد ماند!
و ما فهمیدیم که آن راهروهای پیچ در پیچ که به اتاق رئیس دانشگاه ختم میشود برای چیست؟ آن جا اتاق عمل بودستی!
فرض بفرمایید که شما امروز در طبقه چهارم دانشگاه کلاس دارید. برای رسیدن به کلاس باید از هفت خوان رستم بگذرید. اگر اولین بار است که به دانشگاه میایید، از حیث آن که برآورد صحیحی از مسیر جلوی در دانشگاه تا کلاس طبقه چهارم نداشته اید، احتمالاً به آن کلاس نمیرسید!
از در اصلی دانشگاه که دخول میکنی و از ایست بازرسی با موفقیت عبور میکنی و از لابی! میگذری، در روبرو دالانی را رؤیت میکنی که در دو سویش حیاطها یا همان باغچه های دانشگاه قرار دارد. این دالان به سالن فشن(fashion) ملقب میباشد. در دو سوی این دالان صندلیهایی کار گذاشتندی که بیشتر ذکور(دقت مبذول بفرمایید، فرمودم ذکور) نشیمنگاهشان را روی آن ها قرار همی دادی و پاهایشان را بر هم انداختی و به سالن که مدلها خیلی کندتر از آن چه معمول است از آن میگذرند، چشم دوختندی؛ زیر لب و در گوش هم در حالی که چشم از مدلها بر نداشتندی، نجواهایی کنندی، گاهی اوقات لبخندی زنندی و من همی دانم که تا آن توها را هم کنکاش دقیق کردندی.
برای رسیدن به اندرونی دانشگاه یا باید از این راه پر مخاطره بگذری یا از داخل حیاط بروی که باز هم جان خود را به خطر می اندازی، چرا که هنگام دخول به ساختمان با تابلوی دستشویی برادران به شما خیر مقدم میگویند. و در آن جا انواع و اقسام بوها شامه شما را به نوازش درمیاورد. بوی قرمه سبزی دیشب مامان یکی از پسرها و کباب دانشگاه و مربای آلبالو با کره ناشتایی صبح که خوب هضم نشده اند! و ذکور شادان و خندان با چهره هایی گشاده از پیروزی در دفع اطعمه ی خوب هضم نشده، بیرون میایند. اگر شما این راه را به بی ناموسی در آن یکی راه ترجیح میدهید، شما و دوستانتان باید طی یک عملیات محیر الوقوع، با سرعت موشک های فضا پیما و در حالی که نفستان را در سینه حبس کرده اید، مسیر را طی همی نمایید.
تازه در راه حیاط، سختیهای دیگری را هم باید به جان بخرید. از قبل، 5 قل هو ا... نذر میکنی که در راه خانم شین را نبینی. خانم شین از اعضای حراست است که با این که دانشجوست تمام ایام در تعطیلی بین کلاس به سر میبرد و در دانشگاه چشم میگرداند تا طعمه های خود را به دام بیندازد. و اگر شما از آنهایی باشید که در طول یک ترم 5 بار طعمه شده اید، خانم شین چشم از شما برنداشدستی و این در حالی است که شما در برابر دیگر دختران، تریپ اصلاً جلفی ندارید. و گاهی با خود می اندیشید که خانم شین میترسد به آن ها گیر بدادی.
اگر از همه این موانع عبور کردی( آدم به یاد فیلم مدرسه شائوشانگ میفتد) و به پله ها رسیدی، تازه اول راهی! برای رسیدن به کلاس باید 4 طبقه که شما بگیر 40 طبقه را ( پله ها خیلی زیاد است و یک آسانسور در این دانشگاه موجود نیست) بالا بروی. در ابتدا خوشحال و خندان پله ها را دو تا یکی بالا میروی اما کم کمک به نقطه ای میرسی که دیگر نا نداری. در آن مرحله میبینی که همه دراز به دراز بر پلکان افتاده اند و خود را به سختی بالا میکشند و به هم امید میدهند که راه نزدیک است، طاقت بیاورید! و اگر طاقت بیاوری، سیمرغ شده ای و به قله رسیده ای. و آن وقتی است که کلاس تمام شده! و ترجیح میدهی برای کلاس هفته بعد، همان جا بمانی!
و در اینجا ما به آن شعر میرسیم که نابرده رنج، گنج میسر نمیشود.
دل ما به حال آن استاد فارسی 70 ساله مان میسوزد که به قول خودش باید روزی 30 نوع قرص بخورد. این پیرمرد چه طور هر هفته این طبقات را بالا میاید؟ این پیرمرد دنیا دیده چندین بار ما را با کلمات پر مفهومش مستفیذ گردانیده. کلماتی مانند خانمها خفه شید، یا آقا خفه شو، یا آقا گم شو بیرون. جلسه ای نبود که ما این قبیل کلمات استاد ادبیات را نشنویم. اصلاً ما به امید شنیدن سخنان گهربار همین استاد، خودمان را به آنجا میرساندیم.
البته ناگفته نماند که در دانشگاه یک بالا بر وجود دارد که برای حمل کالا و اشیا از آن استفاده میشود. اما به دو دلیل ما برای بالا رفتن از آن استفاده نمیکنیم. دلیل اول این که این بالابر هیچ پوششی نداشته و از مقابل پنجره های کلاسها گذر همی میکند. و از آنجایی که ما شباهت بی نظیری با دلقکها همی داریم، همه از داخل کلاسها به ما میخندند. دلیل دوم این که اگر پیاده برویم با وجود سختیهای زیادی که دارد، سریعتر میرسیم. و با بالابر جُهّال فرصت بیشتری برای به سخره گرفتن ما دارند.
و شما میبینید که ما با تحمل چه مشقاتی به دانشگاه رفته و تحصیل علم میکنیم. آن وقت بگویید دانشجویان این جور، دانشجویان آن جور.
دانشجویان چه گناهی دارند که باید کباب خشک شدۀ طبخ شده با اضافات گوشت خر میل کنند؟ که بعد در مَوال آن طور با مشکل مواجه شوند؟!
غذایی در مطبخ دانشگاه طبخ میشود با عنوان قرمه سبزی که با آن چه تا حال دیده یا خورده اید تفاوتهای چشمگیری میداشتندی.
اجازه دهید اندر احوالات مطبخ دانشگاه را به قسمت بعدی بسپاریم تا طرز تهیه قرمه سبزی دانشگاهی را برایتان شرح دهم.
لطفاً شما هم به روی خود نیاورید که میدانید، من از کدام دانشگاه صحبت میکنم. با وجود جو شدیداً سیاسی حاکم بر دانشگاه احتمال قلع و قمع بنده بسیار وجود دارد! (نمیدانم چرا به یاد حسن صباح افتادم! خدایش بیامرزاد.)
با تشکر
یک فدایی از جان گذشته

نام: رعنا
نام خانوادگی: .....
نام پدر:.....
محل سکونت: خراب آباد
شغل: خود فروش
از وقتی به یاد دارم، پدر نداشته ام ونمیدانم معنای پدر را و نمیدانم احساس یک دختر را وقتی که بابایش نوازشش میکند. حتماً احساس خوبی دارد. راست است که دخترها بابایی میشوند...؟روزی، در جایی خواندم که دختری در مورد پدرش نوشته بود:«بابای من بهترین بابای دنیاست. او بسیار زحمت میکشد و چشمانش همیشه خسته است و دستانش همیشه پر مهر... او تکیه گاه خوبی برایم است.» و آن بار جزء معدود دفعاتی در زندگیم بود که گریه کردم. به حال خودم که بی تکیه گاهم...
من کسی را دشتم که مادرم بود. یعنی هم بود و هم نبود. مادر از آن جهت بود که مرا به دنیا آورده بود. به همین دنیایی که خیلی ها نعمتش میدانند و من، نکبت. از آن جهت مادرم بود که یک زندگی سگی را به من ارزانی کرده بود و با سخاوت تمام سیاه بختی اش را با من شریک شده بود! و از آن جهت مادرم نبود که هیچ گاه مهر مادرانه را نثارم نکرد. پدر نداشتم که معنای محبت پدرانه را بفهمم، مادر چه؟
مثل تمام مادر ها هنگام بیماری، آن زمان که مرگ را جلوی چشمانم میدیدم، کنارم نبود. هیچ گاه خوشبختی ام را آرزو نکرد و تنها کاری که کرد، مرا هم به منجلابی که خودش در آن گرفتار بود، کشاند. مرا هم غرق کرد...
بگذارید کمی از قبل تر شروع کنم. از9 ماه قبل از تولدم. از آن شب پر شور و شهوت. از آن شب گناه آلود که نطفه من در شکم مادرم بسته شد. از آن شب کذایی که پدری که هرگز ندیدم برای اولین و آخرین بار با مادرم همبستر شد و چه طور عشق آتشینشان بعد از آن خاموش شده بود، نمیدانم. این را مادرم در آخرین روزهای زندگیش، در بستر مرگ، برایم گفت:«تو ثمره یک عشق کوتاه و آتشین هستی.»
نه مادر. من ثمره یک عشق گناه آلودم. من حرامزاده ام و دلیل تمام بدبختی هایم از همان جا برایم روشن شد. از همان روزی که فهمیدم حرامزاده ام. از همان روزی که یک دختر بچه7 ساله بودم و حتی معنای این کلمه(حرامزاده) را هم نمیدانستم. اما، مدیر مدرسه همان روز اول وقتی معلوم شد، پدر ندارم. وقتی معلوم شد، شناسنامه ندارم و وقتی مادرم با او صحبت کرد، آب پاکی را روی دستمان ریخت:«بچه حرومزاده ات رو وردار از این جا ببر.»
و وقتی معنای این کلمه را از مادرم پرسیدم جوابش اشک بود و آه. و این جزء معدود دفعاتی بود که مادرم گریه کرد.
چند روز بعد شناسنامه جعلی آماده بود. رعنا ستاری. ستاری نام فامیل خودش بود. مدرسۀ دیگر مرا پذیرفت و این شاید تنها قدر دانی من از مادرم باشد. شاید هم مدرسه رفتن من بهانه ای بود برای راحتی خودش.
مادرم کار میکرد. اکثر روزها و شبها خانه نبود. مواقعی هم که بود به بهانه های مختلف مرا بیرون میفرستاد و وقتی میامدم، مردی غریبه در خانه بود، که عمویم بود! من در زندگیم صدها عمو و دایی دیدم.
خانه ما آان جا بود. در ته دنیا. دخمه کوچک ما در آخرین خراب آباد دنیا بود. آن جا که دیگر هیچ چیز معنا ندارد. آن جا که تمام پلیدیها جمع است. آن جا که نه بالاتر از سیاهی رنگی هست، نه پایین تر. آن جا که همه به امید مرگ زنده اند! آن جا که هر گوشه اش را نگاه کنی سایه مرگ را میبینی. نیستی همه جا فریاد میزند. در کوچه های تاریک میدود و فریاد میزند، به دنبال طعمه اش. شبها صدایش را میشنوم. همان شبهایی که تنهایی تا صبح بیدار میمانم و میلرزم.
کمی که عقلم رسید، بنای ناسازگاری گذاشتم که جوابش کتک بود و دعوا. «بخو، بخور تا بفهمی زندگی یعنی چی. بخور.»
دیگر مثل سنگ شدم. یاد گرفتم که در برابر زندگی سنگی باید مثل سنگ بود. سخت، بی روح، خاموش... و آیا خاموشی همیشه علامت رضایت است؟
14 سالم که شد مدرسه را رها کردم. «از این به بعد باید خرج خودتو در بیاری. پول یامفت ندارم بریزم تو شیکم تو.»شکم من که از زور لاغری چسبیده بود به کمرم؟
با مادرم همراه شدم. وارد لجنزاری شدم که او سال ها بود در آن دست و پا میزد و من از دور شاهد غرق شدنش بودم و حالا خودم هم باید وارد میشدم. این یعنی خودکشی...
دیگر همه چیز تکمیل شد و من آن شب فهمیدم که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست. رنگی که در آن هیچ چیز دیده نمیشود. در آن تاریکی نمیدیدیم که چه بر سرم میاید. خدایا من تاوان چه چیزی را پس میدادم؟ خدایا از آوردن نامت شرمسارم. اما، گناه من چه بود که از اولین روز زندگیم به جز تلخی طعم دیگری نچشیدم، به جز سیاهی رنگ دیگری ندیدم، به جز فریاد صدای دیگری نشنیدم و به جز آه کلام دیگری از دهانم خارج نشد؟
مادرم(حیف از این نام) مرا به خانه ای برد، پر از دختران جوان. و من آن جا از همه جوانتر بودم. یک دخترک مفلوک14 ساله. زنی گفت مادرم پیر شده. به دردش نمیخورد. دیگر نمیتواند پاسخگوی نیازهای مردانی از جنس خود باشد و برای این که خانه مان را( همان دخمه مان منظورش بود) از دست ندهد، مرا وارد کار کرده است و گفت که باید خوشحال باشم که میتوانم از همان شب کارم را شروع کنم! خوشحال باشم که از آن شب روح خسته و فسرده ام، آلوده میشود. خوشحال باشم که شاید من هم روزی شانس به دنیا آوردن فرزندی حرامزاده را داشته باشم. فرزندی بی هویت، مثل خودم، که ندانم پدر واقعیش کیست. و من آن شب مچاله شدم. پرت شدم. از لبه تیغ پرت شدم...
چه چیزی بدتر است از بی هویتی؟ از بی هدفی؟ از بی کسی...؟
من بی کس بودم. خدایا خودت خوب میدانی که من در این دنیای کثیف تنهای تنها بودم. و چه کار برمیاید از دست دخترکی 14 ساله، به بدبختی من که از ضعیفی بیشتر به 9 ساله ها میماند؟
من بی کس بودم، اما قبول دارم که تقصیر از خودم هم بود. آن زمان که گرگ ها دوره ام کردند، به جای دفاع، خودم را به چنگالشان انداختم. راحت ترین راه تکه تکه شدن بود! مقاومت، دردسرهای بعدی داشت...
در هر صورت عاقبتم ذلت بود.
خدایا هیچ گاه نه زندگی به من لبخند زد، نه من به او. حتی در اوج لذت جنسی که باید از خود بیخود میشدم و شهوت تمام وجودم را میگرفت، به مانند مرده ای ساکن و بی روح بودم و در آن لحظه فقط به رویا میرفتم. در رویاهایم روزی را میدیدم که تمام سختی ها و بیچارگی ها تمام شده و من زنجیر اسارت زندگی را پاره کرده ام و به آسمان ها رفته ام. رهاشده ام...
خدایا راست است که زنا گناهی است نابخشودنی؟ اگراین طور باشد رهایی برای من معنا ندارد. من تیره بخت از همیشه و تا همیشه در عذاب بوده ام و خواهم بود. اما، آیا این عدالت است؟!
حالا که بیست و چند سال از زندگی فلاکت بارم میگذرد و حالا که آتش ایدز تا مغز استخوانم را سوزانده است، در این گوشه عزلت افتاده ام. مثل همیشه تنها. و فقط ثانیه ها را میشمارم. میدانم که نزدیک است. فریادش خیلی نزدیک است. هراسی ندارم از تنها مردن. در خراب آباد همه تنها میمیرند. میدانم که جنازه ام تا چند وقت دیگرهنگامی که بوی تعفن همه جا را گرفت، پیدا خواهد شد. بوی تعفنی که مدتهاست خودم احساسش میکنم.
من میروم و این سوگ نامه را برای شما میگذارم تا شاید باشد عبرتی؛ اگر بدانید...
به مناسبت۲۵ تیر
دوستم دیروز از من پرسید چه احساسی داری از این که فردا تولدته؟
یه پوزخند زدم و گفتم: هیچ چی.
واقعاً هم هیچ چی. آدم حتماً باید احساسی داشته باشه؟ من امروز همون احساسی رو دارم که دیروز داشتم و پریروز و پرونروز و پرهای دیگر! این از احساسم.
حالا باید از روز تولدم بگم؟
بله در روز تولد من از صبح باران بسیار شدیدی میبارید. نه. دیوانه. تولد تو که تو تابستونه. بارون کجا بود؟ برف هم که گفتن نداره معلومه که نبود. کنار رودخونه هم که به دنیا نیومدی. تو جنگل هم نه. تو بیمارستان. حتی بهار هم نبود که بگیم شکوفه های زیبا... نسیم ملایم... آواز گنجشکها... نه اصلاٌ هیچ چی نبود. احتمالاً روز گندی بوده. معلومه که یه روز تابستونی، خیلی هم قشنگ نمیشه. یه روز گرم، همه کلافه. تو خیابون راه میرفتن و به هم تنه میزدن و تصادف میردن و دعوا میکردن و آخر شب هم به زمین و زمان بد و بیراه میگفتن و میرفتن خونه. درست همون موقع بود که من به دنیا اومدم. همون نزدیک غروب، ساعت8 . همون موقع که یارو داشته فحش میداده و میرفته خونه، من هم یه گریه سر دادم و اومدم بیرون. همون موقع که تو سر سگ میزدی بیرون نمیومده، یکی زده تو سر تو و از تو شیکم مامانت بیرون اومدی.
تو همون غروب بود که من، من شدم. غروب دلگیری بوده احتمالاً. غروبا همشون دلگیرن.
کی اهمیت میده؟ تو بودی. نبودی. چه فرقی داشت؟ یکی کم. یکی زیاد. باز هم همه چی همین جوری که تا حالا بوده، پیش میرفت. تو مثلاً چه تغییری ایجاد کردی؟ چه فایده ای داشتی؟
فقط چند تا آشنایی کم میشد... چند تا سلام... چند تا خنده... چند تا گریه... که اون هم چه اهمیتی داشت؟
به آشنایی هایی فکر کن که اتفاق نیفتاد. به سلامایی که داده نشد. به دعاهایی که خونده نشد. به حرفایی که زده نشد. به دوستت دارمایی که گفته نشد. به آدمایی که دنیا نیومدن... از یه دریچه دیگه ای به قضیه نگاه کن. تو هم میشدی یکی از اونا. یکی از اون هزار هزار تایی که به دنیا نیومدن. هیچ چی هم نمیشد.
راستی تو اون غروب دلگیر چی شد؟ همون غروبی که احتمالاً صدای گریه تو با صدای قار قار کلاغای جلوی پنجره بیمارستان درهم شده بود و...
کلاغ هم که نشونه شومیه. تو شوم بودی! چشات برق میزد تو تاریکی! با اون بدن خونی...!
اَه. ای کاش این طوری بود. حد اقل یه کم هیجان انگیز تر میشد. بد بختی ما اینه که حتی کلاغا هم تو روز تولدمون یا همون شب تولدمون قار قار نمیکردن. انگار همه چی آروم بود. همه چی داشت یه جوری پیش میرفت که یه موقع قضیه تولد ما منتفی نشه! یه موقع، یه نخبه از نخبه های رو زمین کم نشه!
آیه یأس نمیخونم. به پوچی هم نرسیدم. افسرده هم نیستم.
فقط همیشه دلم میخواسته مفید باشم و تا این جای کار میبینم، نبودم و یه سری از این حرفای صد من یه غاز این طوری که خودتون بهتر میدونید.
حتی اون قدری که تو به دنیا نیومدنم فایده هست، تو به دنیا اومدنم فایده نیست. الان میبینم که همه اونایی که به دنیا نیومدن چه قدر مفید بودن. کارشون خیلی با ارزش بوده!
مثلاً اگه نمیومدم حد اقل در جلو گیری از رشد بی رویه جمعیت مٶثر بودم! یه مصرف کننده تو جامعه کمتر میشد؛ به سرمایه مملکتمون اضافه میشد. آلودگی کمتر میشد؛ اعم از صوتی، هوا و... مشکل مسکن یکی از جوونا حل شده بود! تو دانشگاه یکی دیگه به جای من میرفت میشست سر کلاس و از بیکاری نجات پیدا میکرد. یه فرصت شغلی ایجاد میشد!(منظورم شغل در آیندمه!) یا اگر همه اینا هم نمیشد، حداقلش این بود که شما که اومدی وقتتو صرف خوندن این خزعبلات کردی، میرفتی یه کتاب درست و درمون میخوندی.


